خرید بک لینک
هیچ وقت تا به حال از یا خوشم نیامده... یا یعنی : انتخاب به نظرم سخت است و شاید تا حدودی ترسناک ...چند مسیر پیش رو داری و باید حرکت کنی و فکر می کنی کدام در مورد هر انتخاب دو انتخاب داری:برگی شوی در دست باد و ندانی به کدامین سو می روی؟به کدام رود می افتی؟یا زیر پای رهگذری له می شوی...تا اینجای کار ،انتخاب اول :انتخاب نکردنیا اسب افسار گسیخته ی وجودت را به سمتی می کشانی و حالا باید با چشم های باز تصمیم بگیری تا مسیر درست را بروی به تابلو ها و نشانه ها خوب دقت کنی و بعد از اینکه همه ی تلاشت را کر

برچسب: نویسنده: یلدا مهدوی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:54

شاید یک برخورد ناخوشایند در محل کار یا در خیابان تاثیر خیلی بدی بر ما بگذارد . این ماجرا بعد از چند دقیقه خاتمه می گیرد اما ناراحتی و آزردگی حاصل از آن ممکن است یکی دو روز یا حتی بیشتر در ذهن ما باقی بماند و ما را بیازارد . اگر دقیق تر محاسبه کنیم خواهیم دید که فکر و اندیشه آن برخورد ناخوشایند یا اتفاق بد، خیلی بیشتر از خود آن اتفاق باعث ناراحتی ما شده است. بنابراین این بار که اتفاق بدی افتاد یا برخورد ناخوشایندی پیش آمد، می توانیم تصمیم بگیریم که کمتر ناراحت شویم و زودتر آنرا فراموش کنیم. نب

برچسب: نویسنده: یلدا مهدوی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:54

بیا آقا... به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت! به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا... صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ، آجرک الله! سید حمیدرضا برقعی

برچسب: نویسنده: یلدا مهدوی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:54

نا امید می شوم از همه چیز وقتی یاس می آید و سایه ی شومش بر من می افتد دوست دارد از او هم نا امیدم کند و من از خودم، از او فرار می کنم ، بی وفا می شوم، خرافاتی می شوم، و فراموشم می شود... مثل بچه ی لجبازی که می خواهد دست پدر را رها کند و به دل خیابان شلوغ بدود... اما او... او دستم را رها نمی کند... بی مهری می کنم و محبت می کند بی توجهی می کنم و توجه می کند بی معرفت می شوم و معرفت خرجم می کند و به لجبازی ام لبخند می زند... و بالاخره برمی گردم و یادم می آیدکه بدون او عدمم،عبثم و مثل قایقی کاغذی در

برچسب: نویسنده: یلدا مهدوی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:54

صفحه بندی